طعام خدا (داستان عابد خداپرست)

زندگی اسلامی : روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند. و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی […]

ادامه مطلب...


گفتگوهای کودکانه با خدا

خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟ خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. خدای عزیز! اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های […]

ادامه مطلب...


خدایا کمکم کن

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته […]

ادامه مطلب...


من می گویم خدا می گوید

من می گویم : کسی دوستم ندارد خداوند می گوید : من تو را دوست دارم من می گویم : احساس تنهایی می کنم خداوند می گوید : من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت من می گویم : نمی توانم خودم را ببخشم خداوند می گوید : من تورا می بخشم من می گویم […]

ادامه مطلب...


گذشت خداوند از اشتباه های ما

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.  هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من هرگز حرف خدا […]

ادامه مطلب...


خلوت کردن با خدا

گفتم : خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت :  تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام […]

ادامه مطلب...


درد و دل با خدا

خدایا دراین خلقت توانا تر از تو را نمی یابم ولی نمی دانم این حس را می دانی ومی توانی ! آخر تو معبودی ومعبود نداری . نمی دانم حس زیبای با معبود بودن رامی دانی ! توخود امشب آن رانصیبم کردی، ازخواب غفلت بیدارم کردی، توخود دلتنگ بودی! صدایم زدی تا با من سخن […]

ادامه مطلب...


گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می­کنم خدا پرسید: پس تو می­خواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید؟ خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است. پرسیدم: عجیب­ترین چیز بشر چیست؟ خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اینکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و […]

ادامه مطلب...


گفتگویی با خدا

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم . به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . […]

ادامه مطلب...


من و خدا

  من می گوییم : کسی دوستم نداردخداوند می گوید : من تورا دوست دارم من می گوییم : احساس تنهایی می کنم خداوند می گوید : من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت من می گوییم : نمی توانم خودم را ببخشمخداوند می گوید : من تورا می بخشم من می گوییم : خیلی […]

ادامه مطلب...